-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 3:06
خواب دیدم مارا بریدند و به کارخانه چوب بری بردند، آن که عاشق بود پنجره شد آن که بی رحم ،چوبه دار... از من اما دری ساختند برای گذشتن... (پل الوار)
فریبا
-
تاریخ: 1401/4/17 ساعت: 19:11
ف.ص:و من در واقعی ترین حالت ممکن تنها در اینجاست که خودم هستم...نمایی بیشتر و کمتر از چیزی که نشان میدهم به مردم و اطرافیانماز همه اندوه هام،حال بدی هام،خوشحالی هام،عواطفم ،گذشته و آینده ای که در حال طی کردنم...مدت زیادی از خودم دور نبودم من همیشه در همین کالبد از فریبا زندگی کردم اما درهشتمو باز نک...
دنبال ردی از خودم هستم تو آینه هایی که پر از خاکه...
-
تاریخ: 1401/4/17 ساعت: 19:11
مود جدیدم اهنگ کلافه رضا صادقیه چند روزی هست مدام توی گوشم زمزمه میشه انگار من این اهنگو زندگی کردم... یکی قصه منو داره در گوشم میخونه...
چشمهایم را از من بستان،او را نه
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:32
پدرم یک هفته است که چشمهایش را باز نکرده،لبهایش نخندیده...
همچنان بعد از سالها...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:32
ف.ص: بزار تو روزایی که دیگه مشخص نیست فردایی من باشم یا تو تو اینزمان شاید کم بگم میدونم گاهی بهم فکر میکنی،گه گداری بیادمی میخوام بگم میون فکرات اینم مرور کن که من هیچوقت نتونستم دوست نداشته باشم حتی تا همینچند لحظه پیش که خوندیش... +شادمهر عزیز ممنونم ازت که این بیت از ترانه رو با همه وجودت خوندی:...
آغازو پایان
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:32
ف.ص: به وقت این دفتر هشت سال پیش در هشتم را رو به دروازه چشمانم گشودم ،تورا با عشق شروع کردم و با عشق میخواهم به پایان برسانم شاید بهانه ای باز مرا برگرداند به اینجا که قدرت انگشتانم را برگردانده باشد قدرت ذهنم را تا بتوانم با کلمات مرحمی باشم برای التیام زخمهایی که هیچگاه درمان نشد... پایان هشت سال...
مسیر دوست داشتنت به من نمیرسید...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:32
ف.ص: امیدوارم کسی انقدر تلخ آزموده نشه اینجوری با واقعیت مواجه نشه نمیدونم چجوری اونقدر سخت گذشتن دیدن و تکرار چندین باره تک تک اون کلیپای کوتاه وقتی با دیدن یه چیزایی همه ی خاطراتت آوار شد روسرم وقتی میفهمب مخاطب هیچکدومشون تو نیستی. اصلا تو مخاطب
اگر این دنیا واقعیت هایی دارد...ماهم رویاهایی داریم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:32
ف.ص: رفتم و به خودم قول ننوشتن دادم،قول نگفتن،قول نخواستن،قول برنگشتن،برای چندمین بار با گریه رفتمو با دلتنگی برگشتم.... فکر میکردم این اشتباهو چجوری طاقت بیارم،چجوری میتونم این فکرارو شبانه روز از سرم بیرون کنم،وقتی سرکارم،وقتی دارم غذا میخورم ،وقتی
شب مشتمو پیش تو وا کرده....
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:32
ف.ص: شب که میشود بیشتر از هرچیزی به تو فکر می کنم شب ها خصوصی ترند و تو خصوصی ترین بخش زندگی من هستی... شبها که صدای نفس هایت گوش مرا پر نمیکنند، و توی چشمهات زل نمیزنم، به توفکر میکنم. به بوسیدن مژه هات،به جو گندمی موهات،به فشردن دستت،به صدای زمزمه
هی ضجه میزنم؛میخوامت از خدا...
-
تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 15:11
ف.ص:نه میشه گفت روزای خوبیه نه اونقدر بد که نتونی وقتی برای ثبت گذرانش بزاری...هر چند وقت یه بار دوره ی جدیدی تو خونمون آغاز میشه که قوانینشم خودمون وضع میکنیم.حکومت نظامی بپا کردیم با مامان.مثلا دیگه نون تازه تو خونه آوردن ممنوع.صدای قاشق چنگال ممنون.غیر پارچ آب تو یخچال همه چی ممنوع.هوس کردن ممنوع...
دست کم چند روز...
-
تاریخ: 1396/10/12 ساعت: 18:01
ف.ص: "گریه های بی دلیل اول صبح" شاید بهترین بخش "دوره افسرگی های زنانه"برای من است... +تخلیه روانی به سبک خودم
آموزش یا آزمایش؟
-
تاریخ: 1396/10/12 ساعت: 18:01
ف.ص: و حالا بعد از28سال زندگیبعد از اینکه مادرانه و پدرانه بپای تمام مشگلاتم ماندند بعد از آموزش الفبای مدرسه تا الان که هنوز دارم درس زندگی از مادرم میگیرم... نوبت رسیده به آموزش عوض کردن کیسه مدفوع پدر... نه من برای خودم ناراحت نیستم فقط و فقط برای لرزش دستانت برای چشمهای گود رفته ات برای لبهای خش...
من از روزهایی مینویسم که جار از دست دادن میزنند
-
تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 0:12
ف.ص: از لای در نگات میکردم برام دست تکون میدادی تا اجازه داد بیام.دستامو محکم گرفته بودی.با تمام زوری که داشتی فشارش میدادی.انگشتاتو بین انگشتام میکشیدی و با اشگ تو چشمات با بغض تو صدات پشت سر هم دعام میکردی.گفتی بالاخره اومدی؟!!فکرکردم نکنه نبینمت._بابا چندتا بچه داری که این یکی انقدر عزیزه؟_آقای د...
با احترام برای پسر عموم
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 18:25
با احترام برای پسر عموم پسر عموی عزیزم سلام.خوشحالم که میبینم پرت نوشته های منو خوندی.خودمم خوشحالم که هنوز اینجارو دارم.بعضی وقتا حس میکنم "درهشتم"تنها دارایی منه که برام میمونه.نتونستم برای وبلاگ خودت کامنت بزارم و تشکر کنم.این شد که اینجا برات نوشتم.تبریک میگم بهت که بازم میخوای گاهی بنویسی.امیدو...
زنی که جنونش ؛جنینی به دنیا نیاورد...
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 18:25
کنار خودم می نشینم؛کنارم شلوغ استو از سفره ی زندگی هرچه خوردم دروغ استخودم با خودم پشت میزم؛غریبه ام،مریضماجازه دهید آخرین چای خود را بریزم......کرختم شبیه کسی که نخوابیده شب راو تسخر زده از لجاجت،ادیب و ادب راکج و معوجم مثل یک گریه ی پشت لبخندکرختم شبیه لباسی که افتاده از بند......بگویید همسنگ من د...
تنهاجایی که چایت سردمیشود و دلت گرم...خانه مادر است...
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 20:36
دلم برای اینجا تنگ شده برای بانوی دلتنگیه سالهای نوشتن... برای روزهایی که خاطره نویسی کردم...خیلی دلگیرم... شبهای پر از تنش...روزهای پر استرس بد نمیگذرد فقط سخت میگذرد و من این وسط فقط دارم پیر میشوم....
بعد از مدتها بی حرفی باید برگشت به گفتن...
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 20:36
حـالـا کـه سـالـهـا از آن مـاجـرا گـذشـتـه و بـه آن بـرمـيـگـردم تـعـجـب مـيـکـنـم کـه چـطـور مـسـئـلـه ای بـه ايـن کـوچـکـی ايـن قـدر اسـبـاب غـصـه ی مـن شـده بـود ! زمـان مـيـگـذرد و تـلـخـی آن فـرامـوش مـی شـود . . ! +آنا کارنينا- لئو تولستوی ف.ص: سـکـوت مـیـکـنـم بـگـذار حـرف هـا آنـقـدر یـکـدیـ...
دلم
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 20:36
ف.ص: دلم لنگِ بودنت می شود و نبودنت را می سپارد به چای جوشیده ی عصر های تابستان دلم سراسر دق میکند و حیاتش را میگذارد لب طاغچه ی خیال ِ شبانه ی تخت خواب دلم پرت می شود به هپروت ِ بودنت به سیگار های دود شده از نبودنت دلم هوس میکند تو را دلم
نوستالژیی به بهانه قلم..
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 20:36
ف.ص: تولدت مبارک در همیشه باز اینجا به روی من... تو امشب 5سالگیت تموم شد با اینکه من مدتهاست سراغی ازت نمیگیرم.. اما تو هنوزم بهترین گوشی برام و وسیع ترین قلب رو برای توی خودت نگهداشتن حرفای من داشتی... میخوام مادر خوبی برات باشم.حالا که مدتهاست با
با غم انگیز ترین حالت تهران چکنم؟!
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 20:36
او رفت و با خود برد شهرم را "تهران"پس از او توده ای خالیستآن شهر رویاهای دور از دست حالا فقط یک مشت بقالیستاو رفت و باخود برد "یادم را" من مانده ام با بی کسی هایمخب دست کم گلدان عطری هست قربان دست اطلسی هایماو رفت و با خود برد "خو