ف.ص:
شب که میشود بیشتر از هرچیزی به تو فکر می کنم
شب ها خصوصی ترند و تو خصوصی ترین بخش زندگی من هستی...
شبها که صدای نفس هایت گوش مرا پر نمیکنند،
و توی چشمهات زل نمیزنم،
به توفکر میکنم.
به بوسیدن مژه هات،به جو گندمی موهات،به فشردن دستت،به صدای زمزمه هات،وقتی میگویی دوستت دارم،به اینکه
تو بی من چه میکنی؟!
به پوست من هم فکر میکنی!؟یا به موهای مشکی بلندم؟به خنده هام هم فکر میکنی!؟
دلت برای بوسیدنم هم تنگ میشود؟بین راه،موقع خواب،توی راهرو،صبح زود،کوچه های تاریک و تنگ محله،موقع رانندگی.....
دلت برای ذوق کردنم توی شهر بازی تنگ میشود؟
توهم شب ها،دوست داری با من توی گندمزار بدوی؟
هر نیمه شب به ستاره ها زل میزنم و به این فکر میکنم که توهم به همین ستاره ها زل زده ای؟؟
به اینکه تو هم دلت با ماه کامل میگیرد...؟
به اینکه تو هم دوست داری اشکهام پاک کنی؟؟؟
دوست داری تمام خیابان را باران پرکند منو تو بار دیگر باهم خیس شویم؟؟؟
به اینکه آغوشت دیگر بوی مرا نمیدهد اما هنوز عطرت بین عطرام هست و جرات بوییدنش سالهاست ندارم...
به تو به تو و... به تو
فکر میکنم...
خوابم نمیبرد.
برچسب:
نویسنده: الینا زارعی