نه میشه گفت روزای خوبیه نه اونقدر بد که نتونی وقتی برای ثبت گذرانش بزاری...
هر چند وقت یه بار دوره ی جدیدی تو خونمون آغاز میشه که قوانینشم خودمون وضع میکنیم.
حکومت نظامی بپا کردیم با مامان.مثلا دیگه نون تازه تو خونه آوردن ممنوع.صدای قاشق چنگال ممنون.غیر پارچ آب تو یخچال همه چی ممنوع.هوس کردن ممنوع.آشپزخونه تعطیل و پخت و پز ممنوع.خوردن و ملچ مولوچ کردن با صدا که ابدا.میوه شیرینی در حد خوردن و تمام شدن پس مهمونی ممنوع.غذاهای بوو برنگ دار که حرفشو نزن.تعریف کردن از دست پخت مامان(البته نوستالژی میشه از حدود1سال پیش)ممنووووع و و و و....تمام چیزایی که یه مریضی که حالا نون خشکای تو گونی براش حکم کباب چنجه داره و نمیتونه لب بزنه در واقع ممنوع.
این ممنوعیت نه اینکه برامون شیرین باشه که عذابه وقتی میدونی چیزی که داری یواشکی میخوریش مورد علاقه ی پدرته.
که مادرت دیگه نمیتونه ساعتها وقت بزاره برای غذاها و همه چیز شده تلفیقی از آب و ادویه و مواد مغذی که در نهایت میکس میشن و با سرنگی که اصلا خوشایند نیست از روده ها وارد بدن بابا میشن تا فقط کمی بتونیم احساس گرسنگی بابارو برطرف کنیم.و الان اون حتی نمیتونه همون آب و ادویه مسخره_رو مزه کنه....
من همه اینارو مینویسم اینجا واسه دوتا روز.
روزی که از همیشه خوشحال ترم.شکرشو بجا میارم تا بدونم سختیا میگذره و بالاخره روزای خوب برمیگرده به خانواده کوچیک ما.و روزی که از همیشه ی ممکن غمگین تر باشم.تا یادم بیاد هر بدی بدترش هست.به اون مرحله ای که هستی راضی باش.انقدر ضجه نزن.ننال.نق نزن که چرا اینهمه تو زندگی من بالا پایین ساختی.بازم شکرش بجا بیار و هر چیزی که از بنده و واسطه ی خدا میخوای از خود خود خودش فقط بخواه.من میدونم که قبل از هر چیزو هر کس این تویی که داری به حرفای دلم گوش میدی و حواست هست چی میخوام.
پس شکرت.
برچسب:
نویسنده: الینا زارعی