خرید بک لینک
ف.ص:

از لای در نگات میکردم برام دست تکون میدادی تا اجازه داد بیام.
دستامو محکم گرفته بودی.با تمام زوری که داشتی فشارش میدادی.انگشتاتو بین انگشتام میکشیدی و با اشگ تو چشمات با بغض تو صدات پشت سر هم دعام میکردی.گفتی بالاخره اومدی؟!!فکرکردم نکنه نبینمت.
_بابا چندتا بچه داری که این یکی انقدر عزیزه؟
_آقای دکتر من همین یه دخترو دارمااا.پسرمو از دست دادم.این رفته تهرون من نگام همش به دره آخر هفته ها با کیکاش بیاد پیشم.
_بابا ببخشید نتونستم برات درست کنم ایندفعه.
_بابایی نگفتم مواظب خودت باش،نگفتم تو چشم نرو.نگفتم حرف مامانو گوش کن.تو چت شده؟تا کی اینجایی؟بهتری؟
_آره بابا جونم من خوب شدم.خوب شدم که اینجام دیگه.تو فقط خوب شو زود بیا خونه.من حالم خوب میشه تو بخندی.
_ببین چیکارم کردن؟نشونم میدادی.منم هی نگا کردمو گفتم ایناکه چیزی نیست چندتا کیسه است.راحت شدی.اشگال نداره عوضش دیگه خوب میشی میای خونه...
_فردا نیا؛خواستی برگردی بیا.فقط استراحت کن بابایی....
_بابا جون من خوبم.خیالت تخت....
.
.
.
استکان.داروهات؛جاسیگاری.فندکت.اسپری.کنترل تلوزیونت؛همه روی میزه.کنار دستگاه اکسیژن سازت.کمرم در حد انفجار درد میکنه.10روزی میشه که بسختی دارم راه میرم.میخوابم.میشینم.10روز که با این دیسک نوظهور لعنتی دارم به تازگی کنار میام و با دردش خو گرفتم.تازه دارم یاد میگیرم چطوری باهات رفتار کنم تا اذیتم نکنی.چراغارو خاموش کردم.چیزای تو اتاقت بدون تو اصلا قشنگ نیست.حتی گوشه ی سوخته ی پتو دیگه مث همیشه خنده دار نیست.
به آرومی روی تختت خوابیدم بابایی.بوی تورو میده.بالشتای کوچولوی رنگیتو بغل کردم تا دردم تسکین پیدا کنه.واسه یه دخترخونه بابا وقتی قشنگه که صدای صدا کردنت توش بپیچه...
جایی برای گفتن حرفام ندارم.
پر که میشم اینجا 1.
الان پرم.
پرم از "از دست 1"...
حسی که سالهاست داره پابه پای من میاد.
از بچگی که پر از دردای بزرگیه که نمیتونم بگمشون.بنویسمشون.یادم دادن رازهای خونه بیرون نباید بره از در اون خونه.و من فقط میتونم برای خودم مرورشون کنم وبپرسم چرا انقدر سخت؟؟؟
از "از دست دادن آرزوهای مدرسه تا از دست دادن رشته ی تحصیلی مدرسم.از ازدست دادن عکسا و آهنگای کامپیوترم که غمم شد از رشته دانشگاهی که نذاشتن برم از تا"از دست دادن تنها رفیق شب گردیا و خوش گذرونیامون فرهاد عزیزم که دلتنگیت هیچوقت تموم نشد.

هیچوقت نتونستم قبول کنم نیستی و دیگه نداریمت.که نشد یه بار دیگه بازم باهم سوار موتور بشیمو منو ببری شیرین چشمه بهم شیر موز بدی.که ببری تو اتوبان بهم موتور سواری یاد بدی.که نشد سر به سر دوستام بزاری.نشد دانشگاه رفتنمو ببینی.نشد دوباره برام کیف بخری.نشد وقتی عشقمو از دست دادم وقتی شکستم دستمو بگیری بلندم کنی.نشد وقتی گواهینامه گرفتم مسخرم کنی بهم بخندی.نشد عروسیمو ببینی.نشد تو تولدام باشی.نشد وقتی نصفه نیمه مادر شدمو ببینی.نشد که دایی بشی.نشد که خوش باشیم کنارهم. نشد وقتی دارم زیر کتفای افتاده و مریض بابارو میگیرم پشتم باشی.نشد نشد نشد نشد.....

حالام که بابامون چندسالی میشه که داره آب میشه.دارم نم نم از دستش میدم و این تنها واقعیت روشن زندگیمه.
واقعیت حال خراب بابا و تحلیلای نا محسوس مامان.واقعیت اعصاب متشنج و بهم ریخته فریبایی که داره به تک تک جاهای بدنش میزنه و درد رو درد....
نشد که زندگی "واقعیت از دست دادن"برای همیشه برای من تموم کنه.
.
.
چراغا خاموشه.سرگیجم شروع شده.عوارض قرصاس.میخورمشون به امید اینکه کار من یکی حداقل به عمل نکشه.سفید و بیضی.صورتی و گرد.
حتما اینام هزیونای یه زن مریضه که تنها روی تخت باباش خوابیده توی یه خونه بزرگ و داره به باقیمونده داشته هاش فکر میکنه تا ادامه سخت نباشه...
شاید داشته های الانش "از دست داده های آیندشن"...

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 0:12

صفحه بندی