خرید بک لینک

خواب دیدم مارا بریدند و به کارخانه چوب بری بردند، آن که عاشق بود پنجره شد آن که بی رحم ،چوبه دار... از من اما دری ساختند برای گذشتن... (پل الوار)

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 3:06

ف.ص:و من در واقعی ترین حالت ممکن تنها در اینجاست که خودم هستم...نمایی بیشتر و کمتر از چیزی که نشان میدهم به مردم و اطرافیانماز همه اندوه هام،حال بدی هام،خوشحالی هام،عواطفم ،گذشته و آینده ای که در حال طی کردنم...مدت زیادی از خودم دور نبودم من همیشه در همین کالبد از فریبا زندگی کردم اما درهشتمو باز نکردم برای فریبای درونم...امروز خیلی خودم هستمخیلی اندوهگینخیلی مایوسو خیلی دلزده از خودمو تنها میتوانم بنویسم میخوام خودمو دور بریزم و چند دقیقه نفس  بکشم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: جمعه 17 تير 1401 ساعت: 19:11

مود جدیدم اهنگ کلافه رضا صادقیه چند روزی هست مدام توی گوشم زمزمه میشه انگار من این اهنگو زندگی کردم... یکی قصه منو داره در گوشم میخونه...

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: جمعه 17 تير 1401 ساعت: 19:11

پدرم یک هفته است که چشمهایش را باز نکرده،لبهایش نخندیده...

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:32

ف.ص:

بزار تو روزایی که دیگه مشخص نیست فردایی من باشم یا تو

تو اینزمان شاید کم

بگم میدونم گاهی بهم فکر میکنی،گه گداری بیادمی

میخوام بگم میون فکرات اینم مرور کن که من

هیچوقت نتونستم دوست نداشته باشم

حتی تا همینچند لحظه پیش که خوندیش...

+شادمهر عزیز ممنونم ازت که این بیت از ترانه رو با همه وجودت خوندی:

«عشق یه آینه است،تو هرچی حس کنی تو دل منم هسست

عشق یه اعترافه چجوری بگم نیست وقتی میدونم هسسست»

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:32

ف.ص:

به وقت این دفتر

هشت سال پیش در هشتم را رو به دروازه چشمانم گشودم ،تورا با عشق شروع کردم و با عشق میخواهم به پایان برسانم

شاید بهانه ای باز مرا برگرداند به اینجا که قدرت انگشتانم را برگردانده باشد قدرت ذهنم را تا بتوانم با کلمات مرحمی باشم برای التیام زخمهایی که هیچگاه درمان نشد...

پایان هشت سال فکر/ پایان نودوهشت/پایان درهشتم...

الهی به امید

۱۳۹۹/۰۱/۰۱

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:32

ف.ص: امیدوارم کسی انقدر تلخ آزموده نشه اینجوری با واقعیت مواجه نشه نمیدونم چجوری اونقدر سخت گذشتن دیدن و تکرار چندین باره تک تک اون کلیپای کوتاه وقتی با دیدن یه چیزایی همه ی خاطراتت آوار شد روسرم وقتی میفهمب مخاطب هیچکدومشون تو نیستی. اصلا تو مخاطبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:32

ف.ص: رفتم و به خودم قول ننوشتن دادم،قول نگفتن،قول نخواستن،قول برنگشتن،برای چندمین بار با گریه رفتمو با دلتنگی برگشتم.... فکر میکردم این اشتباهو چجوری طاقت بیارم،چجوری میتونم این فکرارو شبانه روز از سرم بیرون کنم،وقتی سرکارم،وقتی دارم غذا میخورم ،وقتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:32

ف.ص: شب که میشود بیشتر از هرچیزی به تو فکر می کنم شب ها خصوصی ترند و تو خصوصی ترین بخش زندگی من هستی... شبها که صدای نفس هایت گوش مرا پر نمیکنند، و توی چشمهات زل نمیزنم، به توفکر میکنم. به بوسیدن مژه هات،به جو گندمی موهات،به فشردن دستت،به صدای زمزمه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:32

ف.ص:نه میشه گفت روزای خوبیه نه اونقدر بد که نتونی وقتی برای ثبت گذرانش بزاری...هر چند وقت یه بار دوره ی جدیدی تو خونمون آغاز میشه که قوانینشم خودمون وضع میکنیم.حکومت نظامی بپا کردیم با مامان.مثلا دیگه نون تازه تو خونه آوردن ممنوع.صدای قاشق چنگال ممنون.غیر پارچ آب تو یخچال همه چی ممنوع.هوس کردن ممنوع.آشپزخونه تعطیل و پخت و پز ممنوع.خوردن و ملچ مولوچ کردن با صدا که ابدا.میوه شیرینی در حد خوردن و تمام شدن پس مهمونی ممنوع.غذاهای بوو برنگ دار که حرفشو نزن.تعریف کردن از دست پخت مامان(البته نوستالژی میشه از حدود1سال پیش)ممنووووع و و و و....تمام چیزایی که یه مریضی که حالا نون خشکای تو گونی براش حکم کباب چنجه داره و نمیتونه لب بزنه در واقع ممنوع.این ممنوعیت نه اینکه برامون شیرین باشه که عذابه وقتی میدونی چیزی که داری یواشکی میخوریش مورد علاقه ی پدرته.که مادرت دیگه نمیتونه ساعتها وقت بزاره برای غذاها و همه چیز شده تلفیقی از آب و ادویه و مواد مغذی که در نهایت میکس میشن و با سرنگی که اصلا خوشایند نیست از روده ها وارد بدن بابا میشن تا فقط کمی بتونیم احساس گرسنگی بابارو برطرف کنیم.و الان اون حتی نمیتونه همون آب و ادویه مسخره_رو مزه کنه....من همه اینارو مینویسم اینجا واسه دوتا روز.روزی که از همیشه خوشحال ترم.شکرشو بجا میارم تا بدونم سختیا میگذره و بالاخره روزای خوب برمیگرده به خانواده کوچیک ما.و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 15:11

ف.ص:

"گریه های بی دلیل اول صبح"

شاید بهترین بخش "دوره افسرگی های زنانه"برای من است...

+تخلیه روانی به سبک خودم

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 18:01

ف.ص: و حالا بعد از28سال زندگیبعد از اینکه مادرانه و پدرانه بپای تمام مشگلاتم ماندند بعد از آموزش الفبای مدرسه تا الان که هنوز دارم درس زندگی از مادرم میگیرم... نوبت رسیده به آموزش عوض کردن کیسه مدفوع پدر... نه من برای خودم ناراحت نیستم فقط و فقط برای لرزش دستانت برای چشمهای گود رفته ات برای لبهای خشک شده ات از ترس پر شدن کیسه های همراه شده به تو؛برای شرم پدرانه ات که باید حالا دختر و زنت برایت تعویض کنند ناراحتم.. با که بگویم از رنجهای مدام زندگی؟؟؟ از که بخواهم سلامتی دوباره ات را؟؟؟ من فقط پر از بغضم.خیس مینویسم و از دریاچه درد خالی نمیشوم. کاش این امتحان تمام شود من به یگانگی ات قسمت داده بودم تنهایم.قسمت داده بودم مرا با هرچه امتحان کردی با این دو موجود با ارزش زندگی ام امتحان نکن. رحمی کن خدا. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 18:01

ف.ص: از لای در نگات میکردم برام دست تکون میدادی تا اجازه داد بیام.دستامو محکم گرفته بودی.با تمام زوری که داشتی فشارش میدادی.انگشتاتو بین انگشتام میکشیدی و با اشگ تو چشمات با بغض تو صدات پشت سر هم دعام میکردی.گفتی بالاخره اومدی؟!!فکرکردم نکنه نبینمت._بابا چندتا بچه داری که این یکی انقدر عزیزه؟_آقای دکتر من همین یه دخترو دارمااا.پسرمو از دست دادم.این رفته تهرون من نگام همش به دره آخر هفته ها با کیکاش بیاد پیشم._بابا ببخشید نتونستم برات درست کنم ایندفعه._بابایی نگفتم مواظب خودت باش،نگفتم تو چشم نرو.نگفتم حرف مامانو گوش کن.تو چت شده؟تا کی اینجایی؟بهتری؟_آره بابا جونم من خوب شدم.خوب شدم که اینجام دیگه.تو فقط خوب شو زود بیا خونه.من حالم خوب میشه تو بخندی._ببین چیکارم کردن؟نشونم میدادی.منم هی نگا کردمو گفتم ایناکه چیزی نیست چندتا کیسه است.راحت شدی.اشگال نداره عوضش دیگه خوب میشی میای خونه..._فردا نیا؛خواستی برگردی بیا.فقط استراحت کن بابایی...._بابا جون من خوبم.خیالت تخت.......استکان.داروهات؛جاسیگاری.فندکت.اسپری.کنترل تلوزیونت؛همه روی میزه.کنار دستگاه اکسیژن سازت.کمرم در حد انفجار درد میکنه.10روزی میشه که بسختی دارم راه میرم.میخوابم.میشینم.10روز که با این دیسک نوظهور لعنتی دارم به تازگی کنار میام و با دردش خو گرفتم.تازه دارم یاد میگیرم چطوری باهات رفتار کنم تا اذیتم نکنی.چراغارو خاموش کردم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 0:12

با احترام برای پسر عموم پسر عموی عزیزم سلام.خوشحالم که میبینم پرت نوشته های منو خوندی.خودمم خوشحالم که هنوز اینجارو دارم.بعضی وقتا حس میکنم "درهشتم"تنها دارایی منه که برام میمونه.نتونستم برای وبلاگ خودت کامنت بزارم و تشکر کنم.این شد که اینجا برات نوشتم.تبریک میگم بهت که بازم میخوای گاهی بنویسی.امیدوارم که آرشیو شادی از زندگیت بسازی و هیچکدوم از نوشته هات تو خلوت نباشه؛جسورانه بهت پیشنهاد میدم واسه بازگشتی متفاوت تر؛ آرشیو قبلیو پاک کنی.من یه تبریک بزرگ دیگم بهت بدهکارم بابت پدرشدنت.ان شالله خداوند جگر گوشه ات در پناه خودش حفظ کنه.طبق همیشه برات بهترینهارو میخوام.یاحق +تاریخ چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۸/۱۷ساعت 18:32 نویسنده بـانـویـ دلـتـنـگـیـی | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:25

کنار خودم می نشینم؛کنارم شلوغ استو از سفره ی زندگی هرچه خوردم دروغ استخودم با خودم پشت میزم؛غریبه ام،مریضماجازه دهید آخرین چای خود را بریزم......کرختم شبیه کسی که نخوابیده شب راو تسخر زده از لجاجت،ادیب و ادب راکج و معوجم مثل یک گریه ی پشت لبخندکرختم شبیه لباسی که افتاده از بند......بگویید همسنگ من در ترازو چه داریدمرا روبروی کدام آرزو میگذارید؟که من ختم دردم؛مرا خط پایان ببینیدتگرگم؛مرا از پس شیشه هاتان ببینید... +اینکه من با شعراش؛صداش؛با لحن خوندنش آرامش خوبی میگیرم،جای شکر داره که میتونم یه بخش از ساعتای روزمو اختصاص بدم فقط به تو(بخشی از دکلمه "بی نامی"علیرضای آذر عزیز) +از پشت شیشه ی محل کارم زل میزنم به اشگ روی صورتای آدمای این تالار روبرو که واسه خوردن ناهار این دختر جوون که حالا زیر یه سنگ و مشت مشت خاک خوابیده؛اومدن.برمیگردم خیلی عقب تر...نه اصلا نمیخوام حتی بنویسمش.میگم شاید آینده اما نه...من دارم به مرز30نزدیک میشم.شاید چند سال دیگه تو یکی از همین تالارای نسبتا شیک تهران؛واسه ناهار خوردن منم بیان.منو میزارن پیش یه مشت سوسک و مارو حشره و وای که دلم نمیخواد اصلا فکرشم بکنم انقدر که برام سخته تحملش.بعد بلند میشم فرار کنمو سرم دامب میخوره به اون سنگه و تازه میفهمم ای دل غافل با خودت چیکار کردی؟!هیچ نقطه ی مثبتیم پیدا نمیکنم که نجات دهنده ی من باشه از دست اون چندشا.حالا حسابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:25

صفحه بندی