بگویید همسنگ من در ترازو چه دارید
مرا روبروی کدام آرزو میگذارید؟
که من ختم دردم؛مرا خط پایان ببینید
تگرگم؛مرا از پس شیشه هاتان ببینید...
+اینکه من با شعراش؛صداش؛با لحن خوندنش آرامش خوبی میگیرم،جای شکر داره که میتونم یه بخش از ساعتای روزمو اختصاص بدم فقط به تو(بخشی از دکلمه "بی نامی"علیرضای آذر عزیز)
+از پشت شیشه ی محل کارم زل میزنم به اشگ روی صورتای آدمای این تالار روبرو که واسه خوردن ناهار این دختر جوون که حالا زیر یه سنگ و مشت مشت خاک خوابیده؛اومدن.برمیگردم خیلی عقب تر...نه اصلا نمیخوام حتی بنویسمش.میگم شاید آینده اما نه...من دارم به مرز30نزدیک میشم.شاید چند سال دیگه تو یکی از همین تالارای نسبتا شیک تهران؛واسه ناهار خوردن منم بیان.منو میزارن پیش یه مشت سوسک و مارو حشره و وای که دلم نمیخواد اصلا فکرشم بکنم انقدر که برام سخته تحملش.بعد بلند میشم فرار کنمو سرم دامب میخوره به اون سنگه و تازه میفهمم ای دل غافل با خودت چیکار کردی؟!هیچ نقطه ی مثبتیم پیدا نمیکنم که نجات دهنده ی من باشه از دست اون چندشا.حالا حساب کتاب شب اول قبرم که به کنار باشه.
من دارم چی میگم؟ینی اون دختره الان داره چیکار میکنه؟خدایا حالا اون هرجوری که اومده پیش تو حداقل تو خودت کمکش کن.دختره من برات دعا میکنم.با اینکه امروز منو بهم ریختی...
برچسب:
نویسنده: الینا زارعی