چقدر تولدهای تنهایی مرا به اوج می برند...
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 20:36
ف.ص: می ترسم از اینکه امروز حرفهایم را به تو بزنمو توفردا به آن برسی.آنقدر سرسری از خیلی چیزها گذشتیم که دیگر خیلی چیزها تکرار نمی شوند.بعضی ها برای ساختن زندگی نیستند،باید با آنها خاطره ساخت...شاید هم روزی ،جمله ای...لحظه هایی هست که دوست دارم کمی ت
از خواب برگشتم به تنهایی...به یک جهان غم انگیزتر...به بیداری
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 20:36
ف.ص: بعد از سالها به خوابم اومد چندروزی میشه که میخوامو نمیتونم که هیچی از لحظه لحظه ی خوابم بنویسم... +حال بدی نیست:سرخوشی.منگی.گیجی.دلتنگی... +خواب است دیگر.گاهی فقط برای چند لحظه؛روشن میکند ذغال خاموش خاطراتت را... +آنقدر واقعی بود که فکر میکنم این خواب است و آن بیداری...